<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بابا</title>
	<atom:link href="http://baba.masiha.ir/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://baba.masiha.ir</link>
	<description>اين هم يك دنياي جديد است كه ميخواهم تجربه كنم</description>
	<lastBuildDate>Sat, 05 May 2012 14:57:03 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>۱۳۹۱/۲/۱۶</title>
		<link>http://baba.masiha.ir/post/149</link>
		<comments>http://baba.masiha.ir/post/149#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 May 2012 14:57:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بابا</dc:creator>
				<category><![CDATA[مطالب عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://baba.masiha.ir/?p=149</guid>
		<description><![CDATA[راجع به اعتماد به نفس مطالبی خوندم که خورد خورد براتون مینویسم اعتماد به نفس را هرگز از دست مده . تا آن زمان که باور کنی که توانایی . هرگز ریسمان امید را رها مکن . وقتی احساس میکنی که دیگر تاب تحمل نداری . جادوی امیداست که به تو نیروی ادامه راه میدهد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>راجع به اعتماد به نفس مطالبی خوندم که خورد خورد براتون مینویسم<br />
اعتماد به نفس را هرگز از دست مده .  تا آن زمان که باور کنی که توانایی .  هرگز ریسمان امید را رها مکن .  وقتی احساس میکنی که دیگر تاب تحمل نداری .  جادوی امیداست که به تو نیروی ادامه راه میدهد . اعتماد به نفس را هرگز از دست مده .  تا آن زمان که باور کنی که توانایی .  دلیلی داری تا بکوشی .  هرگز مهار شاد زیستن خود را به دست دیگری مده .  بر آن چنگ بزن !  آنگاه همواره در اختیارت خواهد بود .  این ثروت مادی نیست که پیروزی یا شکست را رقم میزند .  پیروزی یا شکست در چگونگی احساس ما نهفته است .  احساس ماست که ژرفای حیاتمان را نشان میدهد .  روا مدار که لحظه های ناخوشایند بر تو چیره گردند .  صبور باش و ببین که آنها در گذرند . </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://baba.masiha.ir/post/149/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۱۳۹۱/۱/۱۴</title>
		<link>http://baba.masiha.ir/post/147</link>
		<comments>http://baba.masiha.ir/post/147#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Apr 2012 14:04:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بابا</dc:creator>
				<category><![CDATA[مطالب عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://baba.masiha.ir/?p=147</guid>
		<description><![CDATA[سلام سال نو رو به همه عزیزانم تبریک میگم دعا میکنم که خوشبخت . عاقبت بخیر شید و هیچوقت بیمار و ناتوان و محتاج کسی نشید من پیش از عید زمین گیر شدم و مسیح جان و دخترم و همسرم را خیلی زحمت دادم و مسیح جان گفت بریم شمال بابا خوب میشه جای شما [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام<br />
سال نو رو به همه عزیزانم تبریک میگم<br />
دعا میکنم که خوشبخت . عاقبت بخیر شید و هیچوقت بیمار و ناتوان و محتاج کسی نشید<br />
من پیش از عید زمین گیر شدم و مسیح جان و دخترم و همسرم را خیلی زحمت دادم و مسیح جان گفت بریم شمال بابا خوب میشه جای شما خالی روز اول عید ساعت ۳ صبح عازم لنگرود شدیم و ساعت ۷٫۵ لنگرود بودیم (مسیح جان رانندگی کرد) خیلی خوش گذشت جا داره از دخترهام که در ایام مریضی ام بهم سر زدن و دعا کردن نام ببرم و تشکر کنم . پریا جان . معمار جان . یلدا جان . صحرا جان . مرضیه جان<br />
خدایا هیچوقت عزیزانمرو مریض نکن  آمین </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://baba.masiha.ir/post/147/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۲۴/۱۲/۱۳۹۰</title>
		<link>http://baba.masiha.ir/post/142</link>
		<comments>http://baba.masiha.ir/post/142#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 14 Mar 2012 06:58:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بابا</dc:creator>
				<category><![CDATA[مطالب عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://baba.masiha.ir/?p=142</guid>
		<description><![CDATA[دعایم کنید این ایام همیشه دکتر بودم ام آر آی سه تسلا . نوار مغز . بیمارستان برای کشیدن آب نخاع و . . . به دعای شما جونهای پاک نیاز دارم قربانتان بابا]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دعایم کنید<br />
این ایام همیشه دکتر بودم<br />
ام آر آی سه تسلا . نوار مغز . بیمارستان برای کشیدن آب نخاع و . . .   به دعای شما جونهای پاک نیاز دارم<br />
قربانتان   بابا</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://baba.masiha.ir/post/142/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۱۳۹۰/۱۲/۱۱</title>
		<link>http://baba.masiha.ir/post/138</link>
		<comments>http://baba.masiha.ir/post/138#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 01 Mar 2012 12:11:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بابا</dc:creator>
				<category><![CDATA[مطالب عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://baba.masiha.ir/?p=138</guid>
		<description><![CDATA[دنباله تولدی دوباره (( بزرگترین کشف بشر این است که انسان با ارتقاء طرز تلقی خود میتواند زندگی اش را ارتقاء بخشد )) (( مسائل تغییر نمیکند . این ما هستیم که نحوه ی نگرش مان را تغییر می دهیم )) (( معنای هر چیز در خودش نیست . بلکه در طرز تلقی ما از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دنباله تولدی دوباره<br />
(( بزرگترین کشف بشر این است که انسان با ارتقاء طرز تلقی خود میتواند زندگی اش را ارتقاء بخشد ))<br />
(( مسائل تغییر نمیکند . این ما هستیم که نحوه ی نگرش مان را تغییر می دهیم ))<br />
(( معنای هر چیز در خودش نیست . بلکه در طرز تلقی ما از آن نهفته است )) اکنون چشمان دل و روحمان را با آب زلال آگاهی و تفکر و جدایی از غبار ذهنیت های گذشته شسته و وارد جامعه میشویم !<br />
حال به زندگی نگاه کنید ! به پیرامون خویش به طبیعت . مشاهده خواهید کرد همه چیز تغییر کرده . آیا براستی پیرامون شما هم تغییر کرده ؟<br />
آگاه باشید ! عظمت به آن چیزی که نگاه میکنی نیست . عظمت در نگاه تو نهفته است ! حال . نوع نگاه شما به زندگی تحول یافته و نگاهتان به طبیعت . دیگر یک نگرش ساده قبلی نیست . زیرا اکنون خرداندیشی و آگاه نگر و هوشیار شده اید:<br />
برگ درختان سبز در نظر هوشیار<br />
هر ورقش دفتری است معرفت کردگار<br />
این بار اساساً چیزهایی را مشاهده میکنید که در گذشته آنها را نگاه میکردید . ولی نمیدیدید . اینک عطر و طعم زندگی . طبیعت . دوست . خانواده . مردم و روابط اجتماعی همه و همه در زیر زبان و ذهن و دلتان به طور کلی تغییر یافته است .<br />
اکنون به دانشی دست یافته اید که عوام از آن بی خبرند . زیرا :<br />
(( دانش در کلام نیست . دانش . طعم مفاهیم است در کلام ))<br />
تغییر در نگاه را چنین میخوانیم :<br />
دو زندانی در یک شب بارانی از پشت میله های زندان به بیرون مینگرستند .<br />
یکی میگفت : نگاه کن . چه قدر گل و لای اینجا جمع شده<br />
دیگری گفت : به ستاره ها نگاه کن . چقدر زیبا میدرخشند .<br />
و اکنون ما آن زندانی دنیایی هستیم که تا دیروز خاک و گل را میدید و اینک کهکشانی در نگاه و دلمان جاری است !<br />
اکنون که با این جهان بینی و تفکر وارد جامعه شده ایم . چیزهایی را که عوام از آن لذت میبرند . چه بسا باعث رنج ما میشوند و چیزهایی را که باعث آرامش خاطرمان میگردد . دیگران دوست ندارند یا اساساً احساس نمیکنند .<br />
در اینجا متوجه تفاوت ژرف میان خود و دیگران میشویم . ولی از یاد نبریم که (( هر قدر که میخواهی متفاوت باش . ولی بکوش تا مردمی را که با تو متفاوتند . تحمل کنی ! ))<br />
علت این اختلاف و تفاوت ژرف چیزی نیست . جز آن که ما از جای قبلی خویش با گام تفکر یک قدم جلو آمده ایم !</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://baba.masiha.ir/post/138/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۱۳۹۰/۱۲/۱۱</title>
		<link>http://baba.masiha.ir/post/135</link>
		<comments>http://baba.masiha.ir/post/135#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 01 Mar 2012 07:49:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بابا</dc:creator>
				<category><![CDATA[مطالب عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://baba.masiha.ir/?p=135</guid>
		<description><![CDATA[سلام این مطالبی که مینویسم از نویسندگان بزرگ می باشد فقط چون در جوانی ام کسی این چیزهارو بهم نگفته بود حال دوست دارم برای شما جونها بگم شاید شاید یکی از شماها این نوشتهارو سرمشق زندگی اش قرار بده تا در این زمانه بد آسیب نبینه بعضی ها میگن به ماها که شما عشق و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام<br />
این مطالبی که مینویسم از نویسندگان بزرگ می باشد<br />
فقط چون در جوانی ام کسی این چیزهارو بهم نگفته بود<br />
حال دوست دارم برای شما جونها بگم شاید شاید یکی از شماها این نوشتهارو سرمشق زندگی اش قرار بده تا در این زمانه بد آسیب نبینه<br />
بعضی ها میگن به ماها که شما عشق و حالتونو در زمان شاه کردید حالا نمیزارن زندگی مونو بکنیم<br />
آیا هر روز ۳ یا ۴ بار قلیان کشیدن و چیزهای دیگر انجام میدین آیا با این کار میخواهین انتقام یا یک چیز دیگر از ما بگیرین البته نارحت نشین اول با فرزندان خودم هستم<br />
کمی فکر کنید فکر کنید و فکرکنید<br />
حال میخواهم مطلبی دیگر از نویسندگان بزرگ بنویسم که من خیلی این مطالبهارو دوست دارم<br />
ای شیخ . دل های ما خفته است که سخن تو در آن اثر نمیکند ؟ گفت : کاشکی خفته بود . که خفته را بجنبانی بیدار می شود . دل های شما مرده است که هر چند می جنبانی بیدار نمشود .<br />
انشاالله که دل ما خفته باشد که با تکانهای این مطالب بیدار شود<br />
تولدی دوباره<br />
کشف حقیقت . سفری است دشوار !<br />
راه درازی در پیش است .<br />
به تهی سازی عمیق ذهن نیازمندی !<br />
پالایش تمام و کمال دل را مطلبد !<br />
به معصومیتی خاص نیاز است .<br />
به تولدی دوباره !<br />
باید دوباره کودک شوی !<br />
تولد دوباره من زمانی شروع شد که در پانزده سالگی تصمیم به خودکشی گرفتم .<br />
بدین ترتیب وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه زهر را برداشتم . زهر را در لیوانی ریختم و غرق تماشایش شدم . رنگش را نگاه کردم و مزه ی احتمالی اش را در زیر زبان ذهنم مزه مزه کردم . سپس آن را بو کردم . در این لحظه ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم درخشید و سوزش آن را در گلویم احساس کردم و توانستم سوراخ ایجاد شده در درون معده ام را ببینم . احساس آسیب آن زهر چنان حقیقی بود که گویی به راستی آن را نوشیده بودم و سپس . مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام در طول چند لحظه ای که آن لیوان را در دست گرفته بودم و امکان حضور مرگ را می چشیدم با خودم فکر کردم . اگر شجاعت کشتن خودم را دارم . پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را خواهم داشت ! وبدین سان او از خواب غفلت بیدار و تولد دوباره اش آغاز گردید !</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://baba.masiha.ir/post/135/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۱۳۹۰/۱۲/۸</title>
		<link>http://baba.masiha.ir/post/133</link>
		<comments>http://baba.masiha.ir/post/133#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 27 Feb 2012 12:25:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بابا</dc:creator>
				<category><![CDATA[مطالب عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://baba.masiha.ir/?p=133</guid>
		<description><![CDATA[چکیده مطالب (چگونه دوست انتخاب کنیم ) &#8211; به یاد داشته باشیم ! دوست مثل یک معلم خصوصی است که لحظه به لحظه افکار خودش را برای ما دیکته می کند ! پس اول ببین چه می خواهی ؟ ودر چه درسی ضعف داری ؟ آن موقع معلم خصوصی ات را در آن رشته انتخاب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چکیده مطالب (چگونه دوست انتخاب کنیم )<br />
&#8211; به یاد داشته باشیم ! دوست مثل یک معلم خصوصی است که لحظه به لحظه افکار خودش را برای ما دیکته می کند ! پس اول ببین چه می خواهی ؟ ودر چه درسی ضعف داری ؟ آن موقع معلم خصوصی ات را در آن رشته انتخاب کن .<br />
&#8211; مطمئن باش ! انتخاب دوست یعنی . نیمی از راه زندگی را رفتن !<br />
&#8211; اگر زندگی بزرگان علم و دانش را بخوانیم . همیشه رد پای یک دوست خوب را در ساحل هستی شان مشاهده خواهیم کرد!<br />
&#8211;سعی کنید همین حالا دوستانتان را با (الک) صداقت . پاکی . تفکر و آگاهی جدا کنید و اوقات با ارزش خود را با کسانی بگذرانید که حداقل بتوانند راهی درست نشانتان بدهند .<br />
&#8211; یادت باشه ! دوست یعنی . نیمه ی دیگر ما ! اکنون دوست داری نیمه دیگرت چگونه باشد ؟<br />
&#8211; فراموش نکن ! بعداز پدر و مادر . دوست یگانه سازنده جان و دل و روح ماست !<br />
&#8211; به تعبیری دیگر . دوست یعنی . پاسخ نیازهای شما . اکنون به دوست خود بنگرید . امیدوارم خجالت نکشید !</p>
<p>* جان کلام *<br />
اگر دوستی به تو راه صداقت . مهربانی . تلاش . عشق و صمیمیت را نشان داد . سخت در دامنش آویز !</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://baba.masiha.ir/post/133/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۱۳۹۰/۱۲/۵</title>
		<link>http://baba.masiha.ir/post/131</link>
		<comments>http://baba.masiha.ir/post/131#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Feb 2012 10:04:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بابا</dc:creator>
				<category><![CDATA[مطالب عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://baba.masiha.ir/?p=131</guid>
		<description><![CDATA[امیدوارم که از این مطالبی که در باره زندگی نوشتم (البته از راوی ) مورد توجه قرار گرفته باشه چکیده مطالب از زندگی &#8211; راستی تا کنون در آینه ژرف (چرا و چگونه ) خود را نگاه کرده ای و پرسیده ای جایگاه من در زندگی کجاست ؟ &#8211;معطل نکن ! همین الآن جایگاه خودت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امیدوارم که از این مطالبی که در باره زندگی نوشتم (البته از راوی ) مورد توجه قرار گرفته باشه<br />
چکیده مطالب از زندگی </p>
<p>&#8211; راستی تا کنون در آینه ژرف (چرا و چگونه ) خود را نگاه کرده ای و پرسیده ای جایگاه من در زندگی کجاست ؟</p>
<p>&#8211;معطل نکن ! همین الآن جایگاه خودت را تعیین کن . ببین چه کاره ای ؟</p>
<p>&#8211; تا کنون از خودت سوال کرده ای : که تو به زندگی بدهکاری یا زندگی به تو ؟</p>
<p>&#8211; تا کنون آرزوها و هدف هایت را فهرست کرده ای ؟ اگر نه ! همین الآن هدف هایت را بنویس و برای حصول هر کدام تاریخی بگذار !</p>
<p>&#8211; باور کن ! اگر از زندگی چیزی نخواهی . چیزی بدست نخواهی آورد !</p>
<p>&#8211; تا کنون برای رسیدن به هدف هایت چقدر تلاش کرده ای ؟</p>
<p>&#8211; فراموش مکن ! همه این حرف ها برای این است که تو فقط یک ذره خودت را تکان بدهی ! پس . بلند شو ! معطل نکن که زمان می گذرد ! </p>
<p>&#8211;یک بار دیگر به سه راهی که در پیش پایت نهاده شده . نگاه کن ! پلیدی . پاکی . پوچی : تو . کدام راه را انتخاب می کنی ؟ </p>
<p>&#8211; به یاد داشته باش ! تو معمار زندگی خودت هستی . پس شکست هایت را گردن کسی نینداز ! </p>
<p>* جان کلام :</p>
<p>جایگاه ما در زندگی یعنی . تجسم عینی آرزوها و رویاهایمان !</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://baba.masiha.ir/post/131/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۱۳۹۰/۱۲/۴</title>
		<link>http://baba.masiha.ir/post/129</link>
		<comments>http://baba.masiha.ir/post/129#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Feb 2012 16:48:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بابا</dc:creator>
				<category><![CDATA[مطالب عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://baba.masiha.ir/?p=129</guid>
		<description><![CDATA[سختی ها به ما می آموزد که زندگی را بیشتر قدر بدانیم گاه پیش از آن که قدر زندگی اطراف را بشناسیم . احساس ترس و تنهایی کرده ایم . همان گونه که رشد می کنیم . زندگی دگرگونه می شود. واین حقیقتی است پذیرفتنی . آموختن بیشتر . رشد بیشتر را به همراه می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سختی ها به ما می آموزد که زندگی را بیشتر قدر بدانیم<br />
گاه پیش از آن که قدر زندگی اطراف را بشناسیم .<br />
احساس ترس و تنهایی کرده ایم .<br />
همان گونه که رشد می کنیم . زندگی دگرگونه می شود.<br />
واین حقیقتی است پذیرفتنی .<br />
آموختن بیشتر . رشد بیشتر را به همراه می آورد .<br />
آزردن . ترسیدن . تنها ماندن و گریستن .<br />
منزل های راه آموختن اند .<br />
درک احساساتمان . زندگی را عرصه ی نبرد و پیروزی می کند.<br />
گذران دوران سخت از تو همان می سازد که هستی .<br />
یکی از مهمترین گام هایی را که باید برداری . برداشته ای .<br />
آغاز هر روز نو . به تو می گوید که شایسته آنی که لبخند بزنی .<br />
آغاز هر روز نو تو را براین باور می رساند که می توانی دل دیگری را شاد کنی .<br />
زیرا این تویی که خوبی و زیبایی .<br />
زیبایی تو در درون است و این زیبایی با حضور تو جهان را از خود لبریز می کند .<br />
ودیگران می توانند آن را احساس کنند .<br />
شاد زی ! زندگی به تمامی در برابر توست .<br />
زندگی از آن توست .<br />
وفرصتی در برابرت که آن کس و آن چیزی باشی که می خواهی !</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://baba.masiha.ir/post/129/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۱۳۹۰/۱۲/۲</title>
		<link>http://baba.masiha.ir/post/125</link>
		<comments>http://baba.masiha.ir/post/125#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 21 Feb 2012 16:51:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بابا</dc:creator>
				<category><![CDATA[مطالب عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://baba.masiha.ir/?p=125</guid>
		<description><![CDATA[کتابی رو میخونم حال رسیده به زندگی خواستم مطلبی از کتاب رو برایتان بنویسم (( اوشو )) زندگی را چون نیلوفری آبی میداند و می سراید : زندگی را به تمامی زندگی کن . در دنیا زندگی کن بی آنکه جزیی از آن باشی . همچون نیلوفری باش در آب . زندگی در آب . [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کتابی رو میخونم<br />
حال رسیده به زندگی<br />
خواستم مطلبی از کتاب رو برایتان بنویسم<br />
(( اوشو )) زندگی را چون نیلوفری آبی میداند و          می سراید :<br />
 زندگی را به تمامی زندگی کن .<br />
در دنیا زندگی کن بی آنکه جزیی از آن باشی .<br />
همچون نیلوفری باش در آب .<br />
زندگی در آب . بدون تماس با آب !<br />
زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات .<br />
ریاضیات وابسته به ذهن اند<br />
و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود میکند !<br />
سپس ادامه میدهد :<br />
زندگی سخت ساده است !<br />
خطر کن !<br />
وارد بازی شو !<br />
چه چیزی از دست میدهی ؟<br />
با دستهای تهی آمده ایم .<br />
و با دستهای تهی خواهیم رفت .<br />
نه . چیزی نیست که از دست بدهیم .<br />
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند .<br />
تا سر زنده باشیم .<br />
تا ترانه ای زیبا بخوانیم .<br />
و فرصت به پایان خواهد رسید .<br />
آری . این گونه است که هر لحظه غنیمتی است !<br />
سپس در پایان زندگی می سراید :<br />
مرگ تنها برای کسانی زیباست که .<br />
زیبا زندگی کرده اند !<br />
از زندگی نهراسیده اند !<br />
شهامت زندگی کردن را داشته اند !<br />
کسانی که عشق ورزیده اند .<br />
دست افشانده اند .<br />
و زندگی را جشن گرفته اند !<br />
هر لحظه را به گونه ای زندگی کن .<br />
که گویی واپسین لحظه است .<br />
و کسی چه می داند ؟<br />
شاید آخرین لحظه باشد !<br />
همشه شاد و دست افشان باشید و از زندگی کردن نترسید    قربان همتون بابا</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://baba.masiha.ir/post/125/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۱۳۹۰/۱۱/۱۰</title>
		<link>http://baba.masiha.ir/post/123</link>
		<comments>http://baba.masiha.ir/post/123#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Jan 2012 11:48:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بابا</dc:creator>
				<category><![CDATA[مطالب عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://baba.masiha.ir/?p=123</guid>
		<description><![CDATA[سلام یک روایتی بگم روزی عقربی میخواست از رودخانه ای گذر کنه اما هرچه گشت و کرد نتونست عاقبت کنار رودخانه نشست دید قورباقه ای در رودخانه شنا میکنه صدایش کرد گفت تو میتونی منو ببری آنطرف رودخونه قورباقه گفت میتونم اما میترسم منو نیش بزنی عقرب گفت اگر من تورو نیش بزنم توی رودخونه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام<br />
یک روایتی بگم<br />
روزی عقربی میخواست از رودخانه ای گذر کنه اما هرچه گشت و کرد نتونست<br />
عاقبت کنار رودخانه نشست دید قورباقه ای در رودخانه شنا میکنه صدایش کرد گفت تو میتونی منو ببری آنطرف رودخونه قورباقه گفت میتونم اما میترسم منو نیش بزنی<br />
عقرب گفت اگر من تورو نیش بزنم توی رودخونه خودم هم میمیرم قورباقه گفت باشد بیا سوارم شو<br />
بله جانم براتون بگه قورباقه شنا کنان میرفت که در وسط رودخانه احساس سوزشی کرد و فهمید که عقرب نیشش زده به عقرب گفت چکار کردی تو گفتی که نیشم نمیزنی عقرب در جواب گفت درست است که منم مثل تو میمرم اما نیش زدن من در وجودمه نمیتونم طور دیگری باشم<br />
خداوندا هیچوقت مارو با این آدما همصحبت و همنشین و &#8230;نکن آمین</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://baba.masiha.ir/post/123/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

